مزرعه زرد ،گندم زار مترسک می دانست تا او باشد تمام کلاغ ها از گرسنگی خواهند مرد. صبح روز بعد مترسک خود را کشت. او تازه کلاغها را فهمیده بود.
حس تاریکی می گوید
همین ورها هم نوری است چیز اندوهی هم می گوید گور من تا همین زودی امامزاده خواهد شد صدای در می آید از دیوار یک سیاهی عینهون کلاغی بی نوک با طوفانی از پروانه ها در سرش عینهو مگس و صدای پای ناامیدوار قار من را به رویش فولاد از سنگ به اجتماع رتیل تیغ در کارخانه ای جوشان امیدوار کرده است پیامبرتان می آید دارم ظهور می کنم زیاد منتظرم باشید... مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر مـــــــــــــــــــــــــــــــــــادر ... چه زیباست نامت... چه زیباست عشق... روزها برای توست روزی که نام تو بر آن نباشد روز نیست شبی ست که ماه ندارد... تو خوابي ! مثل هميشه
هر روز صبح كه من پا پس ميكشم پاورچين پاورچين تا كمد و شير دستشويي و حتي آن قهوه جوش! تو خوابي! توي زرده تخم مرغ هم خوابي! توي يادداشت هاي روي در يخچال هم خوابي! توي پيچاندن دستگيره درهم! ولي وقتي سر كوچه من را، همين است كه دلم ميخواد تا هميشه بالشم را بغل كنم...بخوابم! انگار توي يك دالان مالامال از پلك هاي دوخته شده راه ميروم! يكي آمده تمام پلك ها را با سيم كلفتي به هم دوخته تا ديدن از يادشان برود! سرم در مبان دستان تو روی پاهایم می نشینی لبانم را می بوسی پستانت را مانند یک مادر دلسوز در دهانم می گذاری تو مثل یک رویای نیمه تمام می ماندی... آرام پلک هایت را بر هم می گذاری...
چون پری که قانون جاذبه درک کرده باشد. مرا باز كن مثل يك در به روي باغ دلت...
مثل يك پنجره رو به دريا... مرا باز كن ... نگذار بميرم و ندانم به كدام آيينم...
باد که می آید خاطرات را با خود می آورد... دلم را مثل بادبادکی بزرگ که مال کسی نیست... که گم شده است... که دیگر تنهاس... می بندم به نخ خیالت... یقین دارد یکی از همین شب ها خواهد ترکید. اینجا شبها طوفان های عجیب می آید. دل بادبادک می ترکد از تنهایی...
به سیگار؟؟؟ نه... ما به دوود سیگار معتادیم... نه... ما به خاطراتی که در دوود سیگار می بینیم معتادیم... ما معتاد خاطراتیم خاطراتی که دوودش اشکمان را جاری می کند... ما معتاد خاطراتیم.
اردیبهشت بر همکان شاد و خرم است اردیبهشت ماست که اردی جهنم است یکم اردیبهشت ماه سومین سالکرد پدر عزیزم کرامی باد روحش شاد و یادش به باغ خاطره همیشه سـبـز حیف می دانم که دیکر بر نمی داری از آن خواب کران سر... تا ببینی خردسال سالخورد خویش را... کین زمان چندان شجاعت یافته است تا بکوید... راست می کفتی پـــــــــــــــدر... شادی روح همه پـــدرای رفته و سلامتی همه ی پـــدرای مونده صلوات قاصدک نوشت:
خيلي حرف هست برای قاصدک: مثل دو درخت که سالها همسایه اند... اما دستشان به هم نمی رسد با هم زندکی خواهیم کرد؟؟؟ پ:ن: این عکسای مارو آماده کن بی زحمت... رسیدن دستهای ما به هم... کشف دنیاهای مجازیست... |