تبليغاتX
روز تاریک... (شب نوشت)

روز تاریک... (شب نوشت)

بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...

هر روز بي تو
روز مبادا است !

 (قیصر امین پور)

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:58 توسط عباس | |
6a00d83451c45669e2011571801db1970b-800wi.jpg

مجری اخبار سراسری امروز اعلام کرد

که خدا مرده است!!!!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:52 توسط عباس | |
 

خدایا...

اگه هستی، اگه وجود داری، پس الان کجا هستی؟ داری چی کار میکنی؟ هنوز کاسه فرنی ات توی دستات هست؟ هنوز داری با عروسک های خیمه شب بازی ات حال میکنی؟ خدا... این روزها خیلی داغونه. این رو بفهم لطفا! نمیتونم بخوابم. حتی یک ثانیه. دارم روانی میشم... شدم...
تو اون بالا چه کاره هستی پس؟ فقط یه تماشاچی؟
:(
:(
:(

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:51 توسط عباس | |
هیچ چیز لذت بخش تر از اون چند دقیقه اول یک صبح پاییزی نیست که به صورت یخ زده و منجمد خودت رو مچاله کردی زیر یک ملافه نازک و منتظر هستی که یک دست از غیب برسه و تو را از این انجماد نجات بده و یک دفعه یکی در اتاقت رو باز میکنه، پنجره رو میبنده و یک پتو میکشه روی تو. اون لبخنده که اون لحظه میشینه روی صورت ات... اون رو با هیچی نمیشه عوض کرد!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:48 توسط عباس | |
 

همین هاست که نمیگذارد دیگر بنویسم. نوشتن یک ذهن خالی میخواهد. به قولی

ساده نوشتن دستهاي سفيد و چاق ميخواهد
و دستهاي سفيد و چاق
پيراهن
يا حداقل دستكشي بدون پارگي
بدون زخم!
 یا یک دل خوشی ساده.
اما تو که رفتی دیگر.... و من باز همان تنهایم که باید به طبقه بالای دنیا بروم.
تنهایی یک طبقه بالاتر از دنیاست...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11:46 توسط عباس | |

پاييز هم تمام ميشود ميرود پي كارش. اين كلاغهاي قارقاروي روي سيم تلفن رو به روي اين پنجره هم ميروند معلوم نيست كجا، اتراق ميكنند! آخرش ما ميمانيم و اين صداي خش خش برگهاي زرد و نارنجي كه يك زماني توي پياده رويي همين حوالي زير پاهايمان طنازي كرده اند!
فكر ميكردم بايد اين روزها معني بيشتري بدهند. يا آهنگي ديگر داشته باشند. حداقل پشت لنز دوربين رنگ ديگري باشند. ولي نبودند. همه چيز به همين كدري هست كه ميبينم!

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 20:59 توسط عباس | |
0.jpg

دلم يكي از اين تپه هاي سبز را ميخواهد تا از همان بالا غلت بزنم تا آن پايين و بعد شلپ فرود بيايم توي يك رودخانه اي كه ماهي هاي قرمز دارد!

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 20:58 توسط عباس | |
حراج حراج!
ميشنوي؟
حراجش كرده ام!
به بهايي اندك
دلم را ميگويم!
طلسم شده!
داستانش را ميداني؟

اول زنداني بود!
وصيغه گذاشتم ! وصيغه اي سنگين!
به شرط چه و چه و چه بيرونش آوردم!

روشني روز آزارش ميداد
چشمانش را ميبست!
دنيا از پشت پلكهايش رنگين تر بود!

اين بيرون سرما بود
سياه و سفيد و خاكستري!

در اولين مناقصه
ارزش اش را دانستم
تنها خريدارش خودم بودم!
ميداني
هميشه اين آدمها
با ارزشترينهايت را سگ خور ميكنند!

نميدانستم
اين بيرون
فاحشگي را مي آموزد
دستاويز شدن را
دستاويز كردن را!


حالا ديگر نميخواهمش!
ترك برداشته!
هزاران تكه است

پس
حراجش ميكنم
اين دل هرزه را!

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 21:37 توسط عباس | |
IMG_2481.jpg

چه خوش آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش...

نه بماند هیچش الا هوس قمار دیگر....

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 16:48 توسط عباس | |
تنهايي كليشه وار
تنها سهمي كه گم نميشود
كم نميشود
هرز نميرود!
نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 16:46 توسط عباس | |
2172436330_55d9b44802_o.jpg
نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 16:43 توسط عباس | |
حرمت نگه دار...دلم
گلم
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
....
کتیبه خوان خطوط قبایل دور
....
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می گریست
بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز می خواند ریاضیات را
...
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرد

"حسين پناهي"

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 16:39 توسط عباس | |
DSC03934.jpg

وقتي ايمانمان به ابتذالي بند می شود...

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15ساعت 22:32 توسط عباس | |
IMG_1187.JPG

كوچه پس كوچه هاي شب
بي خوابي مرا،‌چين هاي ملافه را،‌و رفتن تو را
ن
م
ي
ف
ه
م
ن
د
...

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15ساعت 22:31 توسط عباس | |
IMG_0035.JPG

حال من بد است!
تو قصه ميگويي! از يكي بود يكي نبودش تا ته همه كلاغهايي كه به خانه نرسيدند!
من بدتر ميشوم. تب ميكنم. ميلرزم.
تو باز هم قصه ميگويي!
كاش باور ميكردي ديگر آن پسر بچه 12 ساله نيستم كه با قصه هاي آخر شب خوابهايش شكفته ميشد! حالا شب ها را بايد به واليوم بخشيد!

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 13:32 توسط عباس | |
 

فنجان لب پريده ام
حواست جمع نيست،‌ بي گدار مينوشي !

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 13:28 توسط عباس | |
براي بنفشه و تمام نگاه هاي ناتمامش:


صبح شنبه
عاشق دختر همسايه ميشوم
روبان قرمزش رو هميشه كج ميبندد
موهايش اريب روي هلالي گردنش مي افتد
كيف به دست منتظر ساعتهايي ست
كه شعرهاي كودكي مرا
هجي كند
با همسالانش!


صبح يكشنبه
روزهاي تن طلايي است!
عاشق خودم ميشوم!
دنبال توجيه منطقي نباشيد
خودشيفتگي چرا نميخواهد!


صبح دوشنبه
عاشق كامنتر آخرين پست ام ميشوم
"توهم احمقانه"
تك مضرابهاي نگاهش
مرا مصولب ميسازد


صبح سه شنبه
عاشق گلفروش سر چهار راه ميشوم
نرگس هايش را
هم ريتم با نگاهش
به من ميفرشد
در ازاي لبخندي سرد!


صبح چهارشنبه
عاشق يك غريبه ميشوم!
اولين غريبه اي كه نگاهم به نگاهش گره بخورد
غريبه ها بهترين معشوقه هاي من اند!
پاي دلم را لگد نميكنند!


صبح پنج شنبه
عاشق رفتگر محله ميشوم!
عشقي عميق و نوستالوژيك!
عشقي از سر اجبار!
وقتي صداي خش خش جارويش
تمام خواب صبح ات را خراب كند
بهترين راه عاشق شدن است:
وقتي عاشق باشي
صداي خش خش
جايش را به ريتمي دلپذير ميدهد!


جمعه ها از شب آغاز ميشود!
واپسين ثانيه هاي جمعه
عاشق تو ميشوم
وقتي انگشتانمان كنار هم
روي كليدهاي سياه و سفيد پيانو ميرقصند
كليدهاي سياه من
كليدهاي سفيد تو
دونوازي هايمان همان عاشقي است!


ميبيني!‌
ساز از كوك در رفته ام!
هر روزم را نتي غير از تو
جلا ميدهد بانو!

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 13:27 توسط عباس | |
May_by_complejo.jpg

روی دیوار رو به رو پرتره زنی است به غایت زیبا، آرامش چشم هایش تاملی را انتقال میدهد تا با صبر بیشتر نگاهش کنی. گردن کشیده، شانه های مرمرین و سری که این طور چرخانده، حکایت از غروری سرمست کننده دارد و پایین تر سینه ها که میرود برجستگی بگیرد، پرتره تمام میشود. مثل موجی که هرگز فرو نریزد.

بابوشکا صدایم کن/ مرضیه ستوده

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 13:23 توسط عباس | |
 

دوست دارم دستم را روی گونه های لاغر و کمی زبرش بکشم، پوست گونه هایش را میان انگشتانم بفشارم و آن را بلند کنم، گردنش را قلقک بدهم، با مهربانی مرا پس میزند... و گاهی هم، وقتی که انتظار ندارد، بوسه گنده ای در بیخ گوشش بگذارم و ببینم که چه طور گوشش را گرفته است و انگشتش را در آن فرو میکند و تکان میدهد و در همان حال سرش را میجنباند و تظاهر میکند که خشمگین است... " چه بازی احمقانه ای" *

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 17:55 توسط عباس | |

پرويز مشكاتيان
حرفهای ما هنوز نا تمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است....

سلام

سر تمرین بودم که این اسمس اومد.

صدای ساز استاد سنتور ایران خاموش شد و در آسمانها به صدا خواهد آمد.

پرویز مشکاتیان هم رفت .

من خیلی شوکه ام روحش شاد و یادش گرامی....

دلم برایت تنگ می شود هم تو و هم ساز دلنشینت .

تسلیت به همه اهلی هنر موسیقی.

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 23:24 توسط عباس | |