تبليغاتX
روز تاریک... (شب نوشت)

روز تاریک... (شب نوشت)

بسا بی گناهان هستند که بی جهت سر زنش می شوند.امام علی ع

 
انگار توي يك دالان مالامال از پلك هاي دوخته شده راه ميروم!
يكي آمده تمام پلك ها را
با سيم كلفتي به هم دوخته
تا ديدن از يادشان برود!
نوشته شده در جمعه 1388/10/11ساعت 2:58 توسط عباس | |

sunjoon.jpg

چمدان ام را بسته ام
تمام تكه هايم را جا ميدهم
يورش هاي ناگهاني افكارم را جا نميدهم
از درز چمدان بيرون ميزند
باز هم لحظه رفتن همه چيز را خراب ميكند!

جا نشدند
نه كتابهايم
نه نوشته هاي پاره پاره ام
نه قاب عکس تو!
هيچ كدام جا نشدند...

حتي پياده روي هاي جمعه هاي دل انگيز
زير آفتاب از مبدا گريخته
جا نشدند

هر آنچه ماندن ام را توجيه ميكند
جا نشد!

ولي
تمام چيزهايي كه ديگر به من تعلق ندارند جا شدند
مثل تو!

نوشته شده در جمعه 1388/10/11ساعت 2:55 توسط عباس | |

خش خش برگها تمام شد
تمام كودكي هاي امسال را
دفن ميكنم
زير همين ياس بنفش
شايد سال بعد
با پاييزي دوباره،
شكوفه دهد!

دستانم را همان جا چال كردم
- سال پيش -
امسال ياس بنفش برگهايش نيايش وارانه به سوي آسمان كشيده شد
سهم انگشتانم را نديدم در پيچ و تاب شاخه هايش

ولي،
ميدانم سال بعد
تمام آنچه چال كرده ام
با هم
بارور خواهد شد!

نوشته شده در دوشنبه 1388/10/07ساعت 16:23 توسط عباس | |

در حکایتی میگویند مولانا بر جماعتی در حلب عبور میکند که مشغول عزاداری بر حسین اند او میگوید مگر دیروز یا پریروز این اتفاق افتاده گفتند:خیر واومیگوید "

پس عزا برخود کنید ای خفتگان     زان که بد مرگی است این خواب گران

ودر جای دیگر این واقعه را این گونه تحلیل میکند :

روح سلطانی ز ز ندانی بجست          جامه درانیم وچون خاییم دست

چون که ایشان خسرو دین بوده اند    وقت شادی شد چو بشکستند بند

سوی شادروان دولت تاختند                کنده وزنجیر را ا ندا ختند

نوشته شده در دوشنبه 1388/10/07ساعت 16:8 توسط عباس | |

گریه در آب چه لذت بخش است
من که انباشته هستم از اشک
داخل آب اگر گریه کنم
تو نخواهی فهمید
من دلم میخواهد
خانه ای داشته باشم در آب.
نوشته شده در دوشنبه 1388/10/07ساعت 16:2 توسط عباس | |

 

بادها /نوحه‌خوان /بیدها /دسته زنجیرزن /لاله‌ها /سینه‌زنانِ حرمِ باغچه /بادها /در جنون /بیدها /واژگون /لاله‌ها /غرق خون /خیمة خورشید سوخت /برگ‌ها /گریه‌كنان ریختند /آسمان /كرده به تن پیرهن تعزیه /طبل عزا را بنواز ای فلك...

شادروان عمران صلاحی

نوشته شده در دوشنبه 1388/10/07ساعت 15:54 توسط عباس | |

شب با اسانس لیموی پستانهایت
یک لیوان شب می خواهم
سرخ
مثل لبهایت
و کمی آویشن
و یک پره لیمو
روی لیوان
و بدون یخ
چیزی همین الانش
روی پوستم می لرزد
و چیزی
در سینه نحیفم جوشان است
زود باش گارسن زود
برای من
شب بیاور
وقت ندارم
قرار ملاقات دارم
با
ارباب هستی
قول داده این دفعه
من را
خلاص کند

نوشته شده در سه شنبه 1388/10/01ساعت 18:25 توسط عباس | |

سرد است
دارم می لرزم یعنی
فکر می کنم بهتر است بخوابم
شب به خیر
نوشته شده در یکشنبه 1388/09/29ساعت 10:35 توسط عباس | |

سگ درگاهم
خواهی نخواهی
پودل مطبخ
سرمه بر گونه
بادی بیاید
پریده ام
ریخته ام با هر تکانی
شاس میخ اختصاصی هستم
نشانم بدهی از دور
بگویی
"این؟
یادم نبود این
دیوانه من است
دور من می چرخد"
و مردم بگویند
"حیوان بدبخت
حیوان بیچاره"
کادو شده ام
خودم را
پادو به صرف
گلاب و
چای و
شیرینی
مبتلا به امراض خاصه
کاسه
برای ریختن آشغال
سطل فی المثل
آفتابه خون
برای شستن ایوان
دستمال آبی
به میخ آشپزخانه
نگران من نباش
هیچ ناراحت نخواهم شد
من
اختصاصا
برای خون در گردنت
دراکولا هستم
هر وقت
هوس کنی
خر شوی
و به آغوش من بیایی

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/29ساعت 10:25 توسط عباس | |

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن!

نوشته شده در شنبه 1388/09/28ساعت 0:4 توسط عباس | |

تا به حال مردی در ساحل ديده اي
كه سوسوهاي رو به مرگ نور را
در مشت بسته اش بگيرد
و تمام توانش را در نگاهي خلاصه كند؟
من آن مردم!
مشتم را وا كرده ام
تا تمام نوري كه از لحظه هايم گرفته ام
يك جا
پيشكش كنم!
به تمام نگاه هاي نا تمام ات بانو!
نوشته شده در شنبه 1388/09/28ساعت 0:0 توسط عباس | |

 

گلوي خشك شده من
يادگار آوازهاي خاموش است!
سرت را ميگذاشتي روي شانه من
من سرم را به ديوار تكيه ميدادم
ميخواندي
ميخواندم
نت ها درهم ميشد
آخرش سرفه هاي من بود و خنده هاي تو

راستي نگفته بودم؟
هنوز هم سرم را به همان ديوار تكيه ميدهم!

نوشته شده در جمعه 1388/09/27ساعت 0:47 توسط عباس | |

 

خوش به حال نوازندگان دوره گرد...!
دنيا به سازش ميرقصد...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26ساعت 0:28 توسط عباس | |

پله برقي هاي دوتايي
يك تا من
يك تا تو!
من ميروم تو مي آيي!
اين وقتي هست كه از بالا نگاه كنيم
من مي آيم و تو ميروي
اين وقتي هست كه از پايين نگاه كنيم
ولي وقتي آن بالا رو به كودكيهايمان بايستيم
هم من ميروم،‌هم تو ميروي! در سكوت!‌
بدون خداحافظي!
نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26ساعت 0:25 توسط عباس | |

 

بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي
گر سوي مستان ميروي مستانه شو مستانه شو!

سلام سعید جان آدرس وبتو بذار تا جبران کنم ممنون از مهربانیت.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/25ساعت 0:5 توسط عباس | |

پامچال هاي آن ور خيابان ميفهمند
درخت ياس بنفش ميفهمد
من ميفهمم
کبوتران آقا رضا هم ميفهمند!
ولي تو نميفهمي عمرمان تمام می شود و بهار پشت همين درخت لعنتي سر كوچه
منتظر پچ پچ هاي آخر سال من و تو مانده!
چند سال ميشود كه تنها سخنرانش من بودم؟
عبورهاي مبهوت ات را از كنارش لو نميدهد هيچ وقت!
درخت لعنتي سر كوچه را ميگويم!
هيچ چيز اين خيابان و اين كوچه و اين شهر به من وفادار نمانده
ديگر چه توقعي از تو داشته باشم؟
نوشته شده در سه شنبه 1388/09/24ساعت 23:56 توسط عباس | |

همسايه مان فرشته است
دو بال سفيدش را صبح ها از پنجره اتاقش بيرون مي آورد
براي هوا خوري
من بالهاي سفيدش را نگاه ميكنم
نگاه نوازشگر!
بالهايش را جمع ميكند و پنجره را ميبندد
كيپ تا كيپ!
من ميمانم و نگاه نوازشگرم كه وسط راه
سرخورده شده!
نوشته شده در سه شنبه 1388/09/24ساعت 2:10 توسط عباس | |

اول شخص مفرد كه در كار نباشد
خود ناخواسته ات را به ديگران عرضه ميكني!
فاحشگي همين جا پا ميگيرد!‌
خيلي ساده تر از هم آغوشي!

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/24ساعت 2:7 توسط عباس | |

 

با صدای رفت و آمدش برای درخت لالائی می خواند.
درخت خوابید ! شکست ! جان داد...!!!
و اره دندانهایش را تمیز می کرد.

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/23ساعت 14:13 توسط عباس | |

تو ريتم بازي را بر هم زدي
گوشه هاي لب پريده من براي قماربازي چون تو
برگ برنده نيست!
نوشته شده در یکشنبه 1388/09/22ساعت 14:20 توسط عباس | |

Design By : Night Melody