تبليغاتX
(روز تاریک)شب نوشت...

(روز تاریک)شب نوشت...
هر فریب خورده ای را نمی شود سرزنش کرد. مولا علی ع

 

مزرعه زرد ،گندم زار

مترسک می دانست تا او باشد تمام کلاغ ها از گرسنگی خواهند مرد.

صبح روز بعد مترسک خود را کشت.

او تازه کلاغها را فهمیده بود.

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:30 نويسنده عباس |
حس تاریکی می گوید
همین ورها هم نوری است
چیز اندوهی هم می گوید
گور من
تا همین زودی
امامزاده خواهد شد
صدای در می آید
از دیوار
یک سیاهی
عینهون کلاغی بی نوک با
طوفانی از پروانه ها در سرش
عینهو مگس
و صدای پای ناامیدوار
قار
من را
به رویش
فولاد از سنگ
به اجتماع رتیل تیغ
در
کارخانه ای جوشان
امیدوار کرده است
پیامبرتان می آید
دارم ظهور می کنم
زیاد منتظرم باشید...

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:28 نويسنده عباس |
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــادر

...

چه زیباست نامت...

چه زیباست عشق...

روزها برای توست

روزی که نام تو بر آن نباشد روز نیست

شبی ست که ماه ندارد...

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:50 نويسنده عباس |
تو خوابي ! مثل هميشه
هر روز صبح كه من پا پس ميكشم
پاورچين پاورچين تا كمد و شير دستشويي
و حتي آن قهوه جوش!
تو خوابي!
توي زرده تخم مرغ هم خوابي!
توي يادداشت هاي روي در يخچال هم خوابي!
توي پيچاندن دستگيره درهم!

ولي وقتي سر كوچه من را،
دست در دست دخترکی كه
تمام شب را براي همين چند لحظه كوتاه
پا به ديوار كوبيده
ميبيني!
بوي تعفن بيداريت تمام محله را برميدارد!

همين است كه دلم ميخواد تا هميشه بالشم را بغل كنم...بخوابم!

+ تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:7 نويسنده عباس |
انگار توي يك دالان مالامال از پلك هاي دوخته شده راه ميروم!
يكي آمده تمام پلك ها را
با سيم كلفتي به هم دوخته
تا ديدن از يادشان برود!
+ تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:5 نويسنده عباس |

سرم

در مبان دستان تو

روی پاهایم می نشینی

لبانم را می بوسی

پستانت را مانند یک مادر دلسوز در دهانم می گذاری

تو

مثل

یک رویای نیمه تمام می ماندی...

+ تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:4 نويسنده عباس |
آرام پلک هایت را بر هم می گذاری...

چون پری که قانون جاذبه درک کرده باشد.

+ تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:4 نويسنده عباس |
مرا باز كن مثل يك در به روي باغ دلت...
مثل يك پنجره رو به دريا...
مرا باز كن ...
نگذار بميرم و ندانم به كدام آيينم...

+ تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:56 نويسنده عباس |

باد که می آید خاطرات را با خود می آورد...

دلم را مثل بادبادکی بزرگ که مال کسی نیست...

که گم شده است...

که دیگر تنهاس...

می بندم به نخ خیالت...

یقین دارد یکی از همین شب ها خواهد ترکید.

اینجا شبها طوفان های عجیب می آید.

دل بادبادک می ترکد از تنهایی...

+ تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:29 نويسنده عباس |

به سیگار؟؟؟

نه...

ما به دوود سیگار معتادیم...

نه...

ما به خاطراتی که در دوود سیگار می بینیم معتادیم...

ما معتاد خاطراتیم

خاطراتی که دوودش اشکمان را جاری می کند...

ما معتاد خاطراتیم.

+ تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:22 نويسنده عباس |
dqbx4j5vzbb5snz40jsw.jpg

اردیبهشت بر همکان شاد و خرم است

اردیبهشت ماست که اردی جهنم است

یکم اردیبهشت ماه سومین سالکرد پدر عزیزم کرامی باد روحش شاد و یادش به  باغ خاطره همیشه سـبـز

حیف می دانم که دیکر بر نمی داری از آن خواب کران سر...

تا ببینی خردسال سالخورد خویش را...

کین زمان چندان شجاعت یافته است تا بکوید...

راست می کفتی پـــــــــــــــدر...

شادی روح همه پـــدرای رفته و سلامتی همه ی پـــدرای مونده صلوات

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 10:14 نويسنده عباس |
قاصدک نوشت:

خيلي حرف هست
خيلي كلمه در دلم تلنبار شده
كسي رو ميخواد كه جمله ها را از هم جدا كنه
علامتهاي سوال را سرجاهاي خودش قرار بده
چقدر علامت تعجب در درون من شكل گرفته
كسي رو ميخوام كه از اين انبوه حرف
حرف دل مرا پيدا كنه
فاصله ها ديشب برام معني پيدا كردن
شايد هم من معني فاصله ها را ديشب پيدا كردم
معني حرفهاي تلنبار شده
معني اهنگ هاي مغموم
ديشب شيخ بهايي برام اشنا تر از هميشه بود
انگار كنارم بود
تب داشتم و صفا و مروه بودن ونبودن را با هاجر طي مي كردم
با هاجر به دنبال آب براي اسماعيل ميگشتم
با هاجر گريه ميكردم
تا حالا با هاجر ام يجيب خوندي
با اسماعيل گريه كردي
روبروي خونه خدا نشستي و به خونه اصلي خدا
در دلت فكر كني؟؟؟
ديشب به يه نفر كه مرا هجي كند نياز داشتم

برای قاصدک:

مثل دو درخت که سالها همسایه اند...

اما دستشان به هم نمی رسد با هم زندکی خواهیم کرد؟؟؟

پ:ن:

این عکسای مارو آماده کن بی زحمت...

رسیدن دستهای ما به هم...

کشف دنیاهای مجازیست...

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 9:49 نويسنده عباس |

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما